رز بنفش
تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی است که هیچ دلیلی برای تمام شدنش نمی دیدی. شبی پسری نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت و یک برگ کاغذ را به او داد. مادر دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و بعد نوشته ها را با صدای بلند خواند. پسرش با خط بچگانه اش نوشته بود : کوتاه کردن چمن ۵ دلار مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار مراقبت از برادر کوچکم ۳ دلار بیرون بردن سطل زباله ۲ دلار جمع بدهی شما به من : ۱۷ دلار مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاه کرد . سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب فرزندش نوشت : بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی " هیچ بابت همه شب هایی که بر بالینت نشستم و دعا کردم " هیچ بابت تمام زحماتی که در این سال ها کشیدم تا تو بزرگ شوی " هیچ بابت پختن غذا و نظافت تو و اسباب بازی هایت " هیچ اگر تمام این ها را جمع بزنی ، خواهی دید که هزینه عشق من به تو هیچ است . وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد گفت : مـــــامــــان دوستت دارمـــــ ... آن گاه قلم را برداشت و زير صورت حساب خود نوشت :
نامه ای کوتاه به ... خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیرد... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر... خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم... «خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است»
به نام آن کسی که ستایش کردنش تمامی ندارد.
چرا وقتی عصبانی هستیم داد میزنیم؟؟؟ استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟ شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد. ساعت خوش من به تو یک ساعت هدیه میدهم ..ساعتی که زیادی میخندد!ساعتی که زیادی میرقصد!ساعتی که عقربه های کوچک و بزرگش بی هدف دور خودشان نمی چرخند..ساعتی که با عقربه هایش دست میزند برای آن هایی که زندگی را می فهمند..ساعتی که اگر مردی بمیرد!! تو هم در عوض به من یک ساعت از روزت را هدیه کن... یک ساعت با دقیقه های کش دار مثل آش شله قلمکار!یک ساعت هر جای دنیا که تو باشی!یک ساعت پر بگو بخند!!یک ساعت بدون اخم و تخم..یک ساعت آفتابی اما بارانی!ساعتی که اگر مردم نا یستد. من به تو یک ساعت گرد میدم یک ساعت مچی...!تو به من یک ساعت نامرئی بده..یک ساعت خوشی! دوست دارم! روی گلبرگ گلی خشکیده،عطر دستان تو را می بویم،روی دیوار دلم پنهانی عکس لبخند تو را می بینم به یاد تو نوشتم که از جنس بهاری،که در اعماق قلبم همیشه ماندگاری.. تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت،دل تو با همه آینه ها نسبت داشت.ای بزرگوارترین از چه خداوندتو را با همه پاک دلی جای ملائک نگذاشت.. هر چه زدم بی تو دلم وا نشد.جز تو کسی باب دل ما نشد.هر چه پرستو شدم و پر زدم هم نفسی مثل تو پیدا نشد. در دست قلم دارم، از قلب بیان دارم، از نزدیک نمی بینم، از دور سلام دارم.. تبسم شیرین عشق گوشهای از نگاه خداست، تنها به نگاه او می سپارمت. دم اونایی گرم که تو قحطی محبت ته قلبشون مثل ته نگاهشون بوی محبت میده.. آروم زل بزن به گوشیت ،هیچی فقط میخواستم بدونی دیوونه همین نگاتم.. با گوشیت چکار کردی که میگه :مشترک مورد نظر چه لوسه بهت نمی ده بوسه ! من یاد خوش دوست به دنیا ندهم،لبخند خوشش به حور و رعنا ندهم،گر یاد کند مرا هر از گاهی چند،گرد رخ وی به چشم بینا ندهم. هر چه زدم بی تو دلم وا نشد،جز تو کسی باب دل ما نشد،هر چه پرستو شدم و پر زدم ،هم نفسی مثل تو پیدا نشد *۱۴۰*دوست دارم¤شارژ مجدد قلب انجام شد.اعتبار صد سال انا لله و انا اليه راجعون...فرستنده اين پيام كشته و مرده شماست... تو آسمون قلبم خدا خودش نوشته،يه لحظه با تو بودن بالاتر از بهشته اگه تموم درهای دنیا را نردبون کنی باز دستت به سقف دلتنگی من نمیرسه.. آروم زل بزن به گوشیت هیچی فقط میخواستم بدونی دیوونه همین نگاهتم....
اگه مادرت هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی... و اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونها را بيامرزه. همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون در طول عمرت فقط یک مادر داری ولي هزاران دوست، هزاران فرصت تفريح، هزاران ساعت وقت براي کارهاي ديگه و ........ توکلت علی الله الهی: گفتم خسته ام گفتم: هیچ کس نمی دونه توی دلم چی می گذره گفتی: «ان الله یحول بین المرء وقلبه» گفتم: هیچ کسی رو ندارم گفتی: «نحن اقرب الیه من حبل الورید» گفتم : اصلا من رو فراموش کردی گفتی: «فاذکرونی اذکرکم» گفتم: نا آرومم گفتی: «الا بذکرالله تطمئن القلوب» گفتم: تاکی باید صبر کنم گفتی: «ومایدریک لعل الساعه تکون قریبا» گفتم: دلم گرفته گفتی: «بفضله و برحمه فبذلک فلیفرحوا» گفتم: اصلا بگذریم توکلت علی الله گفتی: «ان الله یحب المتوکلین» بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند، باید آنها را با قلبتان احساس کنید. ********* خداوند آزادی را آفرید و بشر بندگی را. ********* یک پرنده ی کوچک که زیر برگها نغمه سرایی می کند برای اثبات خدا کافیست... ********* جایی در پشت ذهنت به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست... ********* در بن بست راه آسمان باز است پرواز بیاموز. ********* ایمان کامل یعنی آنچه نمی دانی یاد بگیری و آنچه میدانی عمل کنی! ****** این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند. ****** برای زندگی فکر کنید، اما غصه نخورید. ****** هر چه نور بیشتر باشد سایه عمیق تر است. ****** آرام باش، توکل کن، تفکر کن، آستین ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را میبینی که زودتر از تو دست به کار شده اند. ****** دختران روستا به شهر فکر می کنند! دختران شهر در آرزوی روستا می میرند! مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند! مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند!! کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟؟؟ ****** اگر همیشه همان کاری را که انجام داده اید تکرار کنید، چیزی بیش از آنچه تا کنون به دست آورده اید، به دست نخواهید آورد. ****** خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید. ****** با لمس عشق و محبت می توان شیطان را از قلبها بیرون راند. ****** وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم باشید و خوشحال... خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست.
نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم ۶ دلار
قبلـــا به طور كامل پرداخــــــت شده ... 
I dreamed I had an interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
God asked
خدا پرسید
So you would like to interview me
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
I said ,If you have the time
گفتم اگر وقت داشته باشید
God smiled
خدا لبخند زد!
My time is eternity
وقت من ابدی است
What questions do you have in mind for me
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟
What surprises you most about human kind
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
God answered
خدا پاسخ داد :
That they get bored with child hood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
They rush to grow up and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد
long to be children again
حسرت دوران کودکی را می خورند
That they lose their health to make money
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند
and then
و بعد
lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند
That by thinking anxiously about the future
اینکه با نگرانی نسبت به آینده
They forget the present
زمان حال را فراموش می کنند
such that they live in nether the present
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند
And not the future
نه در آینده
That they live as if they will never die
این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد
and die as if they had never lived
و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند
God"s hand took mine and
خداوند دستهای مرا در دست گرفت
we were silent for a while
و مدتی هر دو ساکت ماندیم
And then I asked
بعد پرسیدم
As the creator of people
به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you want them to learn
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد:
To learn they can not make any one love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد
but they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد
To learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
but is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم
and it takes many years to heal them
ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
To learn to forgive by practicing for giveness
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند
T o learn that there are persons who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند
But simly do not know how to express or show their feelings
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند
To learn that two people can look at the same thing
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند
and see it differently
اما آن را متفاوت ببینند
To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
The must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
And to learn that I am here
و یاد بگیرند که من اینجا هستم
ALWAYS
همیشه
معلم گفت: هر چه مي داني بنويس
و پسرك گچ را در ...دست فشرد
معلم گفت:(( املاي آن را نمي داني؟))و معلم عصباني بود
سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود
معلم سر او داد كشيد
و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيد
و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند
و سكوت كرد
معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس
گفتم هر چه مي داني بنويس
و پسرك شروع به نوشتن كرد :
((كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مرد
موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر
بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است.))
بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس
و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت
((تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد.))
گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت
معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود
و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود
معلم گفت ((بنشين.))
پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست
معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت
و تمام شاگردان با مداد سياه
در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند
اما پسرك مداد قرمزي برداشت
و از آن روزمشقهايش را
با مداد قرمز نوشت
معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد
قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه
قلب معلم هرگز سياه نيست

![]()


نامه ای برای...؟!![]()

زیبای بهتر از جانم: نمیدانم در سر لوحه نامه چه بنویسم؟ اندیشیدم بهتر است نامه را بدون سرلوحه و اسم شروع کنم. زیرا دوست ندارم مردم بفهمند من تو را از ته دل دوست دارم. عجیب است اگر بنویسم به همین اطلاع دیگران نیز حسادت میورزم زیرا نمی پسندم نام تو را اگرچه یکبار هم شده کسی بر زبان آورد و حتی در فکر خود نیز آن را مجسم سازم زیرا تو تنها مال منی... همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده ی صبحگاهی زودگذر باشد میترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند از میان ابرهای تیره و تار بگذرد و روان مرا روشن سازد. تو خوب دانسته ای که دیگر جسم و جانم قدرت دوری تو را ندارد و تا من امید دیدار تو را شب و روز در ذهن خود نپرورانم نمیتوانم دقایقی چند در آسایش باشم.! میخواهم از زندگی و انگیزه آن برایت بگویم! زندگی, تو هستی و انگیزه آن نیز باز تو هستی بگذار من و پروانه بسوزیم و بسازیم و سوختن تو و شمع را هرگز به چشم نبینیم. در پایان من و روانم که هر دو در تو غرق هستیم به انتظار دیدن تو لحظه شماری میکنیم! کسی که غبار کالبد خاکیش هم تو را فراموش نمیکند... ![]()
دوستدار همیشگی تو: سید وحید ![]()
![]()

جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور.
اما در هنگام عبور از گندمزار، به ياد داشته كه نمي تواني
به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندمزار
رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد : چه
آوردي؟ شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ! هر چه جلو مي
رفتم، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا
كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم. استاد گفت:
عشق يعني همين! 

![]()
گفتی: «لاتقنطوا من رحمه الله»
جملات آموختنی
| Design By : Pichak |



